گنج

شمارهٔ ۳۵۱

۷ بیت
می زند عشق تو هر شب شعله در جانم چو شمعروزگاری شد به کار خویش حیرانم چو شمع
گفته بودی خانه ات را می کنم روشن شبیشد سفید از انتظارات چشم گریانم چو شمع
شعله درد تو هر شب بر سرم روز آوردنیست غیر از سوختن تا صبح درمانم چو شمع
داغ سودای تو خواهد سوخت بنیاد مراگیرد این آتش در آخر از گریبانم چو شمع
بر مزار خضر هر شب می کنم روشن چراغتا شود آن دلبر نوخط به فرمانم چو شمع
شعله آتش نیم از پشت خس روزی کنمدایم از پهلو بود رزق فراوانم چو شمع
در بساطم سیدا جز مشت خاکستر نماندشعله سودایش آخر سوخت سامانم چو شمع