گنج

شمارهٔ ۳۴۳

۸ بیت
تا نمودی در گلستان زلف عنبربوی خویشنکهت سنبل نهاده بر زمین پهلوی خویش
ماه نو را بر آسمان بسیار می بالد به خودپرده از رخ گیر بنما با هلال ابروی خویش
کرده ام آئینه را عمریست پنهان در بغلبس که چون برگ خزان شرمنده ام از روی خویش
عمر در بند قبا وا کردن و بستن گذشتمانده ام عمریست در اشکنجه از پهلوی خویش
جانب هنگامه یی پروانه تکلیفم مکنمی خورم تا زنده ام چون شمع از پهلوی خویش
روزگاری شد نی کلکم ندیده روی آباز تهیدستی نمی بینم نمی در جوی خویش
مانده ام از بی کسی عمریست در زیر غبارمی روم چون گردباد از بهر جستجوی خویش
سیدا از خانه نتوانم قدم بیرون نهادبندها دارم به پا از کنده زانوی خویش