شمارهٔ ۳۴۲
روز محشر بزم دست سوی افسر خویشبید مجنونم و خود سایه کنم بر سر خویش
صدف من نگشادست دهن پیش سحابخاک مالیده حبابم به لب ساغر خویش
ناله دور است ز زنجیر در گوشه نشیننیستم منفعل از حلقه گوش کر خویش
غنچه خسپیست مرا کار چو مرغان قفسخواب آسایش من هست به زیر پر خویش
زاد راه سفر ملک عدم ایثار استدر چمن دوخته گل چشم به مشت زر خویش
سر خود در قدم دشمن خود بگذارممی زنم بوسه کف پای ملامت گر خویش
غنچه ام خاطرم از گفت و شنودن جمع استروزگاریست که آسوده ام از دفتر خویش
سیدا لعل ز کان آمد و شد صاحب نامبهتر آنست هنرور رود از کشور خویش