شمارهٔ ۳۴۱
تا تو آلوده به خون ساختهای خنجر خویشمن برآورده ام از چاک گریبان سر خویش
تا تو ای شعله جواله نمودار شدیشمع و پروانه نشستند به خاکستر خویش
ید بیضا شود و بوسه زند پای تو رابهر تسلیم تو دستی بنهم بر سر خویش
سنبل زلف تو بازوی مرا خواهد تافتمار بسیار گرو بردن ز افسونگر خویش
بیرخت سوختم و نیست قرارم چو سپندمی کنم بازی طفلانه به خاکستر خویش
بر لب آب روان سرو برومند شودمی دهم قد تو را جای به چشم تر خویش
به کجا شکوه کنم از ستم کاکل تومن خود انداخته ام روز سیه بر سر خویش
طاق ابروی تو را مد نظر ساخته اممی دهم تیغ تو را آب ز چشم تر خویش
سیدا هست دماغم همه شبها روشنکرده ام روغن این شمع ز مغز سر خویش