گنج

شمارهٔ ۳۴۰

۸ بیت
تو و بدمستی و عاشق کشی و خنجر خویشمن و بیچارگی و عجز و نیاز و سر خویش
بهر تکلیف تو ای خانه برانداز چو شمعبارها ریخته ام رنگ ز خاکستر خویش
غنچه صورتم اوراق چو اسم صبح استروزگاریست که آسوده ام از دفتر خویش
از رخش بوسه طلب می کنم و می گویدکی دهد آئینه ام مزد به روشنگر خویش
دست رد بر سخنم خصم گذارد چه عجبنیست اقرار ابوجهل به پیغمبر خویش
تاز انعام مکرر نشوم خام طمعمی نهم حلقه صفت پنبه به گوش کر خویش
هر که را گنج دهد روی گلو تنگ شودمی کشد تشنه لبی ها صدف از گوهر خویش
سیدا خامه من غنچه صفت خاموش استتا جدا گشته ام از میر سخن پرور خویش