گنج

شمارهٔ ۳۳۹

۸ بیت
بید مجنونم سر خود دیده ام در پای خویشگر زنند آتش نمی جنبم چو شمع از جای خویش
کاسه گردابم و ابر طمع جو نیستممی دهد چشمم به مردم آب از دریای خویش
می زنم بر استان اهل دولت پشت پاتا به دست آورده ام دامان استغنای خویش
گوشه ویرانه شهرستان نماید جغد راگردبادم می روم در دامن صحرای خویش
در دکان دارم متاع کس میاب و کس مخرروزگاری شد خجالت دارم از کالای خویش
دست کوته کرده ام از بزم اهل روزگارمی برم خالی از این میخانه ها مینای خویش
در قفس افتادم و صیاد من آگه نشدداغم از دست بدام افتادن بیجای خویش
روزی من می رساند سیدا روزی رسانمانده ام امروز بر فردا غم فردای خویش