گنج

شمارهٔ ۳۳۸

۹ بیت
تا چو پروانه کشم شمع تو را در بر خویشبهر تسخیر خدنگ تو بسوزم پر خویش
همه شب تازه کنم داغ تو را در بر خویشچمن لاله تماشا کنم از بستر خویش
قوت بال مرا داد رهایی از دامماند عنقا سر تسلیم به زیر پر خویش
دیده ام عاقبت هستی خود را چو سپندمی روم ناله کنان بر سر خاکستر خویش
تا حواسم نشود صرف به این بی خردانمی برم آرزوی پنجه غارتگر خویش
من همان روز که بیرون شدم از ملک عدمریختم اشک به حال پدر و مادر خویش
می رود دست به دست این فلک شعبده بازهر که چون گوی ندانسته ز پا تا سر خویش
سر خود تکمه پیراهن خود ساخته امپای بیرون نگذارم ز ته چادر خویش
سیدا بحر به گرداب نمی پردازدپیش ارباب کرم چند برم ساغر خویش