گنج

شمارهٔ ۳۳۷

۱۰ بیت
فگنده بر دلم عمریست مهر آن جبین آتشمرا چون رنگ گل زان روی باشد دلنشین آتش
اگر چون لاله از داغ دل خود پرده بر گیرمبه تحسین شعله برخیزد بگوید آفرین آتش
چو نامش بر زبان بردم ز چشمم خون به جوش آمدز دست او به جای لعل دارم در نگین آتش
خط مشکین او دود از دماغ نافه بیرون کردرخش از حلقه های زلف زد در ملک چین آتش
نهان تا کرد خط از چشم مردم خال رویش راشده همچون سپند امروز خاکسترنشین آتش
ز درد داغ دست خویش امشب خون عرق کردمبود در دامنم برگ گل و در آستین آتش
مرا سرگشته دارد در جهان سودای داغ اوچو خورشید جهان گرم است بازارم ازین آتش
ز دست نفس از وسواس شیطان نیستم ایمنبه گرد خرمن ام برق است دهقان خوشه چین آتش
به قصد کشتنم تا تیغ خون افشان علم کردیبه چشمم می نماید آسمان آب و زمین آتش
به جای سبحه بر کف سیدا امشب خسی دارممرا چون غنچه گل می زند چین بر جنین آتش