شمارهٔ ۳۳۶
زین گلستان سرو قدی را نکردم رام خویشهمچو قمری بر گلو پیچیدم آخر دام خویش
شمعم و یک پیرهن مهتاب فانوس من استمی کنم روشن ز روی خانه پشت بام خویش
روزگاری شد که دوران کرده سرگردان مرابر کمر پیچیده ام چون گردباد آرام خویش
می کنم هر شب دماغ خشک خود از گریه چربمی کشم از دیده خود روغن بادام خویش
از جواب تلخ گردد حرص سایل بیشتردادن دشنام را داند گدا انعام خویش
حلقه بیرون در گردیده گوش باغبانبعد از این چون غنچه می پیچم زبان در کام خویش
می خورم چون شمع از پهلوی خود تا زنده اممی دهم خود را تسلی بر کباب خام خویش
مادر دوران به جای شیر خونم داد و رفتمی توان دانست از آغاز کار انجام خویش
مجلس آرایان بقید هستی خود نیستندسرو آزاد است از رعنایی اندام خویش
آبروی ساغر خود تا به کی ریزم به خاکبرده ام لب خشک از دریای فکرت جام خویش
پاس آب رو چو شبنم غنچه خسپم کرده استمی خورم خون جگر از حفظ ننگ و نام خویش
صبح عمرم همچو شبنم در تردد بگذردسازم از دود چراغ کشته روشن شام خویش
دانه سبز به کنج آسیا ای سیدادر کنار افتاده ام از گردش ایام خویش