شمارهٔ ۳۳۴
می کنم چون شمع بهر سوختن امداد خویشچند سازم تکیه بر دیوار بی بنیاد خویش
ناله من خنده کبک است در کهسارهامی دهم منبعد سنگ سرمه بر فریاد خویش
پنجه هر شب می زنم بر روی طفل آرزومی کنم روشن چراغ سیلی استاد خویش
بیستون را صورت شیرین ز جا برداشتهسنگ بر سر می زنم بر ماتم فرهاد خویش
حاصل سرگشتگان جز دست بر هم سوده نیستآسیا دربار کلفت باشد از ایجاد خویش
مرغ بی بالم ز من اقبال آزادی خطاستکرده ام بیعت به دام ودانه صیاد خویش
تیره بختی در بغل دارد دل صاف مرادر نمد پیچیده ام آئینه فولاد خویش
سیدا از هستی خود آنقدر رم کرده امسر به صحرا می زنم روزی که سازم یاد خویش