شمارهٔ ۳۳
چه باشد گر بگیری دست چون من ناتوانی راپری همچون کمان در خانه بی نام و نشانی را
چمن مانند داغ لاله در گرداب خون افتداگر گویم به بلبل از جدایی داستانی را
چه سرها مانده ام چون مهر و مه در کوچه خواریبه خود تا دوست گردانیده ام نامهربانی را
ز شوخی تیر آغوش کمان را می کند خالیبه زور آورده نتوان در بغل سرو روانی را
سزای تست ای پروانه دلسوزی و محرومیبه مغز جان چرا پروردهای آتشزبانی را
مپرس ای باغبان امروز از خاموشی بلبلمنه انگشت بر لب همچو گل بر خون دهانی را
ندیدم سیدا از نوخطان روی وفاداریبده یارب به این بلبل بهار بی خزانی را