گنج

شمارهٔ ۳۲۵

۱۲ بیت
نمی رود ز دم یاد آن جوان هرگزکسی چو من نزده آتشی به جان هرگز
چونی اگر چه سراپای من ز ناله پر استنکرده ام به سر کوی او فغان هرگز
به بوستان جهان غنچه یی که من دارمچو گل نمی شنود حرف باغبان هرگز
مباد چشم من افتد بروی اهل جهانز خانه پا نگذارم بر آستان هرگز
به لاله زار دل خود نظاره یی دارمنرفته ام به تماشای بوستان هرگز
کسی ندیده چو من بی وفایی گل رانمی کند به چمن فکر آشیان هرگز
ز بس که اهل جهان خصم یکدیگر شده اندنمی روم به ملاقات دوستان هرگز
ز اهل جاه امید ملایمت دور استمراد کس بزآید ز آسمان هرگز
به رنگ کاهی عشاق می زند پهلونظر نمی کنم از رشک بر خزان هرگز
نسیم صبح درآورد غنچه را بر حرفمرا نداد سخن رو به آن دهان هرگز
سخنور از دم شمشیر رو نمی تابدبه تیغ خامه نمی ماند از زمان هرگز
به نخل قامت او سیدا مروت نیستکسی نخورده بر از شاخ ارغوان هرگز