گنج

شمارهٔ ۳۲۴

۹ بیت
چشم مست او ندانستست انجامم هنوزدر میان پوست همچون مغز بادامم هنوز
با وجود آنکه عمرم در کمین کردن گذشتآهوی چشمی نیفتاد دست بر دامم هنوز
بلبلان را سایه گل کرد خاکسترنشینآشیان من به شاخ شعله و خامم هنوز
وقت آن آمد که صبح حشر افروزد چراغاز ته چادر نمی آید برون شامم هنوز
گرچه خالی گشته است از ماهرویان خانه‌اممی دمد خورشید هر صبح از لب بامم هنوز
موج سیماب از تپیدن های من زنجیر شددر تلاش بی قراری نیست آرامم هنوز
عقل تا برجاست تن از نفس سرکش ایمن استپاسبان بیدار باشد بر لب بامم هنوز
گوش گردون چون جرس از ناله من پرصداستدست بوسی کس نکرده بر لب جامم هنوز
چشم او در خواب ناز افگنده خود را سیداگوش او نشنیده است افسانه عامم هنوز