گنج

شمارهٔ ۳۲۳

۱۸ بیت
بهر قتل من زدی تیغ و فغان دارم هنوزبر سر من ساعتی بنشین که جان دارم هنوز
از پریشانی چو سنبل مانده ام سر در کنارگشته ام مویی و فکر آن میان دارم هنوز
چون کمان با آنکه از چشمم نشانی مانده استلذت تیرش به مغز استخوان دارم هنوز
در گلستانی که مرغان کوس رحلت می زنندساده لوحی بین که فکر آشیان دارم هنوز
صحبت گرم مرا با آنکه دوران سرد کردآتشی چون شمع در رگهای جان دارم هنوز
می کشم هر شب غمش را تنگ چون گل در بغلمهربانی های آن نامهربان دارم هنوز
قامتم با آنکه شد چون حلقه در ز انتظارچشم همچون نقش پا بر آستان دارم هنوز
گرچه عمرم در بیان قصه هجران گذشتدر دل خود همچو گل صد داستان دارم هنوز
بلبلم گرچه خزان غنچه و گل دیده‌امگوشه چشمی ز لطف باغبان دارم هنوز
با وجود آنکه از گل داغها باشد مراخارخاری در جگر از گلستان دارم هنوز
ساکنان بوستان رفتند چون گل خانه خیزچشم خود پوشیده فکر آشیان دارم هنوز
آه را تأثیر بسیار داشت از پشت دو تاپیرم اما قوت تیر و کمان دارم هنوز
خانه خالی گشت از بالانشینان کس نماندهمچو نقش پای جا بر آستان دارم هنوز
عمرها شد سایه افگندت بر فرقم همایروزیی خود را ز مشت استخوان دارم هنوز
مردم کنعان شدند از یوسف خود کامیابچشم در راه غبار کاروان دارم هنوز
در دهانم از غم روزی به جا دندان نمانداشتها گردید پیر و فکر نان دارم هنوز
خامه ام را تکیه گاهی در جهان پیدا نشدمتکای خویش از تیغ زبان دارم هنوز
سیدا محتاج ارباب کرامت نیستماز قناعت جو پر از آب روان دارم هنوز