شمارهٔ ۳۲۲
خط برآوردی و بر جا سرو چالاکت هنوزمی خورد خون مرا مژگان بی باکت هنوز
می زند خورشید را صبح بناگوشت به خاکآسمان حیران رخسار عرقناکت هنوز
گرچه خوبان را کند سودای خط بی عقل و هوشآفرین می خیزد از هر سو به ادراکت هنوز
می کشد ما را به خود گرم آشنائی های تودر پی دل می رود زلف هوسناکت هنوز
کی توانم چون قبا سرو تو را در بر کشیددست من دور است از پیراهن چاکت هنوز
می شود هر صبحدم دستار زاهد در سماعدر تمنای طواف دامن پاکت هنوز
سیدا با او نمی خواهی کسی را همنشینبا جوانان هست این پیرانه امساکت هنوز