شمارهٔ ۳۱۹
از وصال او مرا شد ناتوانی بیشترتا مرا دولت میسر شد شدم درویشتر
داد مرگ کوهکن مژگان شیرین را رواجخون خود ریزم برای آبروی نیشتر
چون چراغ صبحدم اکنون ندارم اعتبارمحرم هنگامه اش چون شمع بودم پیشتر
تازه تر شد سیدا داغ دل از پیغام اوغنچه گل از نسیم صبح گردد ریشتر