گنج

شمارهٔ ۳۱۸

۷ بیت
ز مهر روی تو گشتیم خاکسار آخرچو آفتاب به عالم شدیم کار آخر
نهان در آئینه ام از تو هر غبار که بودخط غبار تو آورد روی کار آخر
چرا به خون نه نشینم که همچو رنگ حناپریده رفت ز دست من آن نگار آخر
نشد ز سیمبران حاصلم به جز حسرتبه غیر داغ نبردم ز لاله زار آخر
نه برگ عیش مهیا نه توشه سفریبرون رویم از این شهر شرمسار آخر
کشید حسن تو را خط و زلف تنگ به برفتاد ملک تو بر دست مور و مار آخر
به روزگار زدم پنجه سیدا عمریشکست دست مرا دست روزگار آخر