گنج

شمارهٔ ۳۱۵

۹ بیت
نفس سرکش را مسخر عقل پرتدبیر کردسگ چو شد دیوانه او را می توان زنجیر کرد
بی مربی زیر گردون معتبر نتوان شدنماه نو را رفته رفته چرخ عالمگیر کرد
با بزرگان جهان گستاخ بودن خوب نیستآخر این بی عزتی بر کوهکن تأثیر کرد
بی ابا نتوان به بزم تندخویان پا نهادبی محابا تکیه نتوان بر دم شمشیر کرد
تا به پای خم نرفتم ساغرم یاری نداددستگیری با من افتاده روح پیر کرد
می روند اهل طمع در بزم ها دیوانه وارمی توان درهای مهمانخانه را زنجیر کرد
قامت خلوت نشینان می کند کار کمانمی توان مسواک زاهد را نشان تیر کرد
وادیی دیوانگی جای فراغت بوده استخواب راحت پای ما در خانه زنجیر کرد
سیدا مزد هنرور می رسد در خورد کارروزیی فرهاد را گردون ز جوی شیر کرد