گنج

شمارهٔ ۳۱

۱۵ بیت
می خورد خون جگر در بزم ما مهمان ماشیشه و ساغر تهیدست است در دوران ما
از تردد پای خود بر یکدیگر پیچیده ایمدست ما عمریست کوتاه است از دامان ما
گردبادیم از رفیقان لیک دورافتاده ایمهست همچون آسیا گرداب سرگردان ما
تر نشد ما را لب پیمانه دریا دلاندر دهان ما ز خشکی آب شد دندان ما
پر کاهی از مربی نیست ما را بهره ییخوشه چینی می کند در عهد ما دهقان ما
هیچ کس بر توتیای ما نیندازد نظرخاک در چشم خریداران زند دوکان ما
آسیا از گردش سیاره می افتد ز پادر دهان ما چرا افسرده شد دندان ما
تا به بازو دست ما برکنده زانوست بندپای ما عمریست پیچیدست در دامان ما
باغبان گویا به آب کهربا پرورده استسبزه می روید چو برگ کاه از بستان ما
آب و نان ما بود در بند چندین پیچ و تابگشته همچون آسیا گرداب سرگردان ما
عمر ما چون شمع در شب زنده داری صرف شدخنده دارد صبح دم بر دیده گریان ما
از در ارباب دولت چشم ما آبی نخوردخشک چون خار سر دیوار شد مژگان ما
می نماید آستان ما را ز پستی سربلندمی زند پهلو به کیوان گوشه ایوان ما
قطعه تاریخ ما آید ز درها ناامیدهیچ کس رحمی نمی سازد به فرزندان ما
در تنور آسمان آی سیدا آتش نمانداز بغل بیرون نمی آید ز خامی نان ما