شمارهٔ ۳۰۲
فصل خزان رسید به گلشن صدا نمانددر شاخسار برگ و به بلبل نوا نماند
گلها چو غنچه مشت زر خود گره زدنددر باغ روزگار گر دست وا نماند
موران ز دانه خاطر خود جمع کرده اندسرگشته یی به غیر من و آسیا نماند
نومید گشتم از در ارباب اهل جاهبر آستان چگونه نشینم که جا نماند
مرغان تمام صاحب برگ و نوا شدندجز عندلیب من به چمن بی نوا نماند
گشتند منعمان همه ز اهل طمع خلاصخاصیتی که بود به آهنربا نماند
در ملک خود به بی سر و پایی مثل شدموا شد کلاهم از سر و کفشم به پا نماند
پیمانه ها کنند سخن در شکست همدر چشم شیشه ها نگه آشنا نماند
آوردم این زمان به خدا روی سیدااکنون مرا به هیچ کسی التجا نماند