شمارهٔ ۳۰۱
آمد خزان نسیم گل و یاسمن نماندباد بهار رفت و هوای چمن نماند
تاراج کرد باد خزان اهل باغ رادر غنچه رنگ و در بر گل پیرهن نماند
بیرون شدم ز بیضه و گشتم اسیر غمآسایشی که بود مرا در وطن نماند
صد ره به یار نامه نوشتم نکرد گوشاکنون به نامبر چه نویسم سخن نماند
بگداختم ز گرمی خویش و به دیگرانمهری که بود در دل از آن سیمتن نماند
فرهاد همچو لاله برآمد ز کوهسارداغ غمت شهید تو را در کفن نماند
بستند قمریان ز چمن بار سیدادر شاخسار سرو به غیر از زغن نماند