شمارهٔ ۳۰۰
فصل خزان رسید و نشاط و طرب نماندکاری مرا به مشغله روز و شب نماند
باد خزان ربود حرارت ز آفتابدر شمع بزم اهل جهان تاب و تب نماند
تمکین ز شیخ شد ز مریدان سکوت رفتدر بزرگان حیا و به طفلان ادب نماند
باغ امیدواریی ما را هوا رسیددر عهد ما به نخل تمنا رطب نماند
شد صفحه ها سفید زبان قلم خموشبر لوح سینه ها رقم منتخب نماند
تا خیرگاه حاتم طی گشت سرنگونجز خاک توده یی به دیار عرب نماند
مردود کرد خصم تو را دهر سیدادر هیچ سینه دوستی بولهب نماند