گنج

شمارهٔ ۲۹۹

۹ بیت
آمد بهار و رفتن خود را خبر ندادبا ساکنان باغ ندای سفر نداد
هر نخل آرزو که نشاندیم بر زمیندادیم آب سبز نگشت و ثمر نداد
شبنم وداع کرد و به ما چشم تر گذاشتما را به غیر آبله زاد سفر نداد
اقبال را خریدم و بی زر فروختمسودای این کلاه مرا درد سر نداد
از گریه های خویش نگشتیم کامیابدریا چه شد که قطره ما را گهر نداد
چشم و دلم پر است چو بادام این چمندوران چو غنچه گرچه مرا مشت زر نداد
دنیاپرست بی خبر از حلقه در استشکر خدا که دهر مرا گوش کر نداد
از بس که روز و شب به غم رزق و روزیمفیضی به ما تردد شام و سحر نداد
از کلک خویش بهره ندیدم چو سیدااز ذوق تلخکامیم این نیشکر نداد