گنج

شمارهٔ ۳۰۳

۹ بیت
ساقیا برخیز از طاق طرب مینا فتادساغر می رفت از دست و نشاط از پا فتاد
باغ از بی شبنمی در عهد ما گردید خشکگل سر خود را گرفت و لاله بر صحرا فتاد
بر امید دانه خود را بلبل ما کرد اسیرمرغ ما در دام صیادان بی پروا فتاد
خیرگاهی حاتم طایی که برپا کرده بودحیف در ایام این بیدولتان از پا فتاد
می کند آزاد مردان را تهیدستی غریبسرو از بی حاصلی در بوستان تنها فتاد
از لباس سرخ و زرد عاریت گشتم خلاصتا مرا چشم تماشا بر گل رعنا فتاد
نان خشک خویش را گفتم که تر سازم به آبآن هم از دستم به کام ماهی دریا فتاد
گم نگردد رتبه شعر از شکست بی وقوفعیب نبود سرمه گر از چشم نابینا فتاد
نیست آسان سیدا از قید خود بیرون شدنناله چندان کردم این زنجیر تا از پا فتاد