شمارهٔ ۲۹۴
با یار و دوست شیوه عهد و وفا نماندبر برگ کاه رابطه کهربا نماند
مردم به هم کنند چو بیگانگان سلوکدر چشم هیچ کس نگه آشنا نماند
مرغان در آشیانه خورند استخوان خویشامروز روزیی ز برای هما نماند
بستند اهل جاه در خانهای خوددر کوچه های شهر صدای گدا نماند
سنگین دلان شدند ز اهل طمع خلاصجذبی که بود در دل آهن ربا نماند
نشکفته غنچه ها به گلستان خزان شدنددل گرمی که بود به باد صبا نماند
کردند جا بدیده مردم غبارهادر چشم هیچ کس اثر از توتیا نماند
در خیرگاه حاتم طی نیست پشه ییبر باد رفت و هیچ کسی را بجا نماند
مطرب ز پا فتاد و به آخر رسید بزمآهنگ ها دگر شد و در نی نوا نماند
رنگین کنند خلق کف از خون یکدگرامروز اعتبار به رنگ حنا نماند
از شمع انجمن دل پروانه سرد شداز بس که اعتبار به عهد و وفا نماند
این بار سیدا به خدا تکیه می کنمدر روزگار بس که مرا متکا نماند