گنج

شمارهٔ ۲۹۵

۱۲ بیت
تا مرا بر سر کلاه در آستینم کرده‌اندتاجداران نام خود نقش نگینم کرده‌اند
سایه‌پرور دانه‌ای بودم به صحرای عدمچون سپند آورده خاکسترنشینم کرده‌اند
نفس و شیطان بسته ترکش بر کمین ایستاده‌انداین کمانداران ز هر جانب کمینم کرده‌اند
پیش از این بودند موران جمع گرد خرمنماین زمان محتاج دست خوشه‌چینم کرده‌اند
روزگاری شد زبان گندمینم داده‌اندقسمت از خوان فلک قرص جوینم کرده‌اند
بید مجنون نیستم دارم نظر بر پشت پاپرده‌ها در پیش چشم دوربینم کرده‌اند
سبزه‌ام چون خار بر سرهای دیوارم مقیمخط و خالم زینت روی زمینم کرده‌اند
عندلیبان چمن از ناله‌ام گل چیده‌اندخانه‌ها روشن ز آه آتشینم کرده‌اند
دست و پای من ز عریانی خجالت می‌کنددامنم کوتاه‌تر از آستینم کرده‌اند
غنچه بیرون ز باغم خود به خود وامی‌شودصندل دردسر از چین جبینم کرده‌اند
بهر روزی نیست همچون هفته آرامی مراسبعه سیاره روی زمینم کرده‌اند
سید از آن‌ها که عمری چشم یاری داشتیمسرمه‌دان‌ها از دل اندوهگینم کرده‌اند