شمارهٔ ۲۹۳
در عهد ما رواج به اهل هنر نماندامروز آبروی به لعل و گهر نماند
پروانه رفت نشاء پرید و قدح شکستاز شمع یادگار به جز چشم تر نماند
از هیچ خانه یی نبرآمد صدای جوددر روزگار ما ز کریمان اثر نماند
رحمی به ساکنان گلستان که می کندای باغبان به مرغ چمن بال و پر نماند
گردون سفله بی هنران را رواج داداز بس که اعتبار به صاحب هنر نماند
نگرفت خون ناحق پروانه شمع رافیضی به گریه شب و آه سحر نماند
رفتند سیدا به صد افسوس اهل جاهبر سر از این کلاه به جز دردسر نماند