شمارهٔ ۲۹۲
نام و نشان به دهر ز اهل کرم نماندرقت از محیط گوهر و در ابر نم نماند
از مردم زمانه مروت وداع کردبا اهل روزگار به غیر از ستم نماند
از باد صبح غنچه دل وا نمی شودفیضی که بود در نفس صبحدم نماند
دریادلان شدندهمه آه بر جگردر چشم ابر گریه و در بحر نم نماند
ای کاسه گدا چه صدا می کنی بلندآوازه کرم به لب جام جم نماند
بر روی سایلان در امید بسته شداز بس که در بساط کریمان کرم نماند
در کشور وجود ندیدیم اهل جودزین جنس هم به قافله های عدم نماند
از شعر و شاعری ترسیدم به آرزودلبستگی مرا به دوات و قلم نماند
باد خزان رسید و چمن را به باد دادبر دوش سرو جامه برگ کرم نماند
امروز سیدا اثر از اهل جود نیسترفتند آنچنان که نشان قدم نماند