شمارهٔ ۲۹۱
سرمه در چشمی نمی بینم که خاموشم کندباده از جامی نمی نوشم که مدهوشم کند
می کشم خمیازه همچون هاله شبها تا به روزچرخ شاید ماهرویی را در آغوشم کند
کرده ام چون سرو نام خود به آزادی علمکیست چون سنبل غلام حلقه در گوشم کند
می روم تنها به هر سو ترک بدمستی کجاستدل ز دست من رباید غارت هوشم کند
مدتی بودم گل خندان به بزم روزگارنیستم غمگین اگر گلچین فراموشم کند
در چمن گلها ز بی برگی به خود درمانده اندنیست سروی در گلستان سایه بر دوشم کند
باده یی بودم که آب سرد بر من ریختندآتشی اکنون نمی یابم که در جوشم کند
می خورد ای سیدا طامع ز گردون نیش هابر امید آنکه روزی صاحب نوشم کند