شمارهٔ ۲۹
حرص افزون می شود از مرگ ما افلاک رامی شمارد دام رزق دیده خود خاک را
دشمنی با سرکشان کردن سر خود خوردن استزیر دست شعله سازد صف کشی خاشاک را
پا ز حد بیرون نهادن قطع پیوند خود استدست کوته می کند ناخن درازی تاک را
از مزارم سبزه همچون بال قمری سر کشدچون گذر افتد به خاکم سرو آن بی باک را
برد هوشم را خیال جلوه مستانه اشنشاء می چون بلند افتد برد ادراک را
شبنم از همدوشی گل محرم خورشید شدسر به گردون می رساند حسن چشم پاک را
سیدا تا در کنار شانه آمد زلف اوآرزوها گشت پیدا سینه های چاک را