گنج

شمارهٔ ۲۸۹

۹ بیت
با من ز عرضحال زبان در دهان نمانداکنون ز حال خویش چگویم سخن نماند
گوهر ز بحر و لعل ز کان شکوه می کنندآسوده خاطری به کسی در وطن نماند
با کهربا رجوع کنند اهل روزگارامرو آبرو به عقیق یمن نماند
آورده رو به ابر ز بی شبنمی چمنرنگ حیا به روی گل یاسمن نماند
پروانه یی که رقص رود گرد شمع کوروشندلی که گرم کند انجمن نماند
از چشم نوخطان نگه دلبری رمیداز بوی مشک اثر به غزال ختن نماند
گشتیم پیر و رفت ز سر عقل و هوش مافصل خزان رسید و کسی در چمن نماند
از دست روزگار زدیم چاک جیب خویشبر دوش من چو یوسف گل پیرهن نماند
مانند کلک مو شدم ای سیدا خموشچون خامه شکسته مجال سخن نماند