شمارهٔ ۲۸۸
باغبانی کو که آید گل در آغوشم کندجامه برگ کرم چون سرو بر دوشم کند
سرو قدی کو که آید جا در آغوشم کندیاد عمر رفته از خاطر فراموشم کند
می روم از بزم می ناخورده آن ساقی کجاستدست من بندد سبوی باده بر دوشم کند
ساغرم چون کاسه گرداب عمری شد تهیستنیست در دریا حبابی رفته سرپوشم کند
چون کمانی حلقه سازم گوشه گیری اختیارپیش از آن ساعت که دوران خانه بر دوشم کند
در چمن مشت پر من لایق تکلیف نیستباغبان را به که از خاطر فراموشم کند
سیدا از شادی و غم فارغ است آئینه امگر به زر گیرد سپهرم ور نمد پوشم کند