گنج

شمارهٔ ۲۸۷

۹ بیت
رفیق از کف مده دشمن اگر خواهی زبون گرددتو را سوزن به دست افتاد خار از پا برون گردد
به حال خوشه چینان آسیا را نیست پرواییبه گرد خرمن ایام چرخ نیلگون گردد
به صحرا کرده مأوا گردباد از بی سرانجامیتهیدستی به دنیا جوی اسباب جنون گردد
طلب کن همدم یک دل به خود چون شیشه ساعتبه هر جا گر روی ریگ بیابان رهنمون گردد
ز عریانی فلاطون خم نشین گردید چون ساغرنباید پیرهن بر دوش هر کس ذوفنون گردد
بلند اقبال گردد از تواضع در نظر منعمبه مجلس چون درآید شیشه می سرنگون گردد
به کوه بیستون فرهاد مشغول و از این غافلکه جوی شیر آخر بر سر او جوی خون گردد
بسالک سد ره خواهد شدن همراه ناقابلهمان بد راه دو را کفش تنگ از پا برون گردد
به گردون تکیه کردم سیدا از پای افتادمسزایش این بود هر کس که در دنبال دون گردد