شمارهٔ ۲۸۴
بی گفتگوی رزق مهیا نمی شوداین قفل بی زبان طلب وا نمی شود
کی می رود ز پهلوی منعم گرسنه چشمگرداب دور از لب دریا نمی شود
رنگینی قبا نکند پیر را جوانبرگ خزان بهار تماشا نمی شود
بیمار را غذای موافق کند نکوبی تربیت ضعیف توانا نمی شود
خلق خوش و نجابت ذاتست محترمحنظل به رنگ و بو گل رعنا نمی شود
افتاده است نام سخا از زبان خلقاین خیمه عمرهاست که برپا نمی شود
گرداب چون صدف نشود صاحب گهرحارص به سعی مالک دنیا نمی شود
نادان به گفتگو نشود صاحب سخنجغد از هزار آئینه گویا نمی شود
زنجیر قفل نیست به دیوار سد راهموج حباب مانع دریا نمی شود
احرام کعبه را به تصور مکن تماماین راه قطع بی مدد پا نمی شود
از بدن ها و چشم نکویی طمع مدارکور ز مادر آمده بینا نمی شود
معشوق را محبت عاشق دهد رواجیوسف چرا به کام زلیخا نمی شود
تا غنچه دهانش پر از زر نمی کنماز هیچ باب راه سخن وا نمی شود
تو برق بی مروت و من کشت بی ثمرآخر میان ما و تو سودا نمی شود
رخسار خود دریغ مدار از نگاه مااز باغ میوه کم به تماشا نمی شود
دلگیر نیست سینه ام از آه سیدامجنون غبار خاطر صحرا نمی شود