شمارهٔ ۲۸۳
مرا از طوف کویت شکوه ی در دل نمی باشدغبارم را نظر بر دوری منزل نمی باشد
دل مجروح مشتاق تو دارد بر جفا صبریبه خاک و خون تپیدن رسم این بسمل نمی باشد
نهال سرو دارد با تهیدستی سر و برگیدل آزاده هرگز با ثمر مایل نمی باشد
نگه دارد شبان زآفات گرگان گوسفندان راتعدی در دیار حاکم عادل نمی باشد
ندارد خانه درویزه گر زنجیر دربندیگره چون غنچه بر پیشانی سایل نمی باشد
نظر بر سفره منعم ندارد مفلس قانعز دریا شکوه هرگز بر لب ساحل نمی باشد
تحمل می کند اهل رضا تحقیر گردون راجدل با خصم کار مردم عاقل نمی باشد
نگردد چون حریصان چشم گرداب از تردد پربه جز سرگشتی این قوم را حاصل نمی باشد
نمی گردد برون گرد کسادی از دکان منبه سودای متاع من کسی مایل نمی باشد
ز کشتم روزگاری شد کف افسوس می رویدبه دست خوشه چینم دانه حاصل نمی باشد
حباب از دست برد موج بی پروا چه غم داردکدورت از کسی در طبع دریا دل نمی باشد
گشادی می شود از اهل همت بستگی ها راگره وا کردن صاحب کرم مشکل نمی باشد
چو باد صبحدم دارند سودای سفر بر سربه گلزار جهان یک سرو پا در گل نمی باشد
بپا زنجیر شد یک سوزن بی رشته عیسی رابلایی بدتر از همراه ناقابل نمی باشد
ز دنیا سیدا ما را مرادی برنمی آیدیقین شد غیر نومیدی در این منزل نمی باشد