شمارهٔ ۲۷۸
مرغ دلم چو ناله کشیدن هوس کندچون غنچه عندلیب نفس در قفس کند
ظالم به جستجوی ضعیفان بود مدامآتش همیشه آرزوی خار و خس کند
چون گردباد هستی خود را دهد به بادسرگشته طالعی که بلندی هوس کند
شبها به بار قافله زر بانگ می زندروشن چراغ راهزنان را جرس کند
مرغ کباب روزیی صاحب تردد استدر خانه عنکبوت شکار مگس کند
پروانه را سزاست که دوران کند هلاکخود را چرا به شعله کسی همنفس کند
انگشت خود به خانه زنبور می نهدهر کس که در جهان شکرستان هوس کند
مست حمایتی نگریزد ز محتسبدزد دلیرخانه به چشم عسس کند
پیران سالخورده سخن پخته می کنندشاخ نهال میوه خود نیمرس کند
بردم به خانه دلبر خود را به زور آهخورشید کی علاج کمند نفس کند
دل را مکن اسیر غم و درد سیداشبها ز را ندیده کسی در قفس کند