شمارهٔ ۲۷۹
بی رخت گل به گلستان سر بی تن باشدغنچه بر شاخ هوا سنگ فلاخن باشد
داغ در سینه گرمم چو نفس جا داردمنزل سوختگان گوشه گلخن دارد
دیدن لاله کند تازه گل داغ مرااین چراغ از نفس سوخته روشن باشد
قفس از آه گرفتار چه پروا داردچه کند دود در آن خانه که روزن باشد
نتوان برد از این دایره بیرون خود راهمچو پرگار اگر پای ز آهن باشد
خانه دل شود از گوشه نشینی روشنپای خوابیده چراغ ته دامن باشد
هفت گردون شده از سیلی آهم نیلیآسمان در چمن من گل سوسن باشد
سیدا شمع صفت انجمن آرای شومدر سر انگشتم اگر قطره روغن باشد