شمارهٔ ۲۷۷
دوران تمام گشت اثر بر فلک نماندشد داغ کهنه و به نمکدان نمک نماند
از چشم زرشناس بصارت وداع کردامروز امتیاز به سنگ محک نماند
برکنده ام ز پست و بلند جهان امیداز کوه لاله رفت و به دریا سمک نماند
کوتاه کرد سبزه زبان از حدیث آباز نیش خواهشی به لب جوی ارگ نماند
محراب همچو شیخ در آمد به جستجویآسایشی که بود به ملک و ملک نماند
رفتیم بهر دیدن ارباب جاه دوشدر چشم انتظاریی ما مردمک نماند
ما را ز حرص اهل طمع نفس کشته شداز دست این گروه در این شهر سگ نماند
ای سیدا شکست مرا سد آرزواکنون برای آمد یأجوج شک نماند