گنج

شمارهٔ ۲۷۶

۹ بیت
فصل خزان رسید ز گلها اثر نمانداز بلبلان به باغ به جز بال و پر نماند
کردیم عمر خویش چو گل صرف رنگ و بویزاد رهی که بود برای سفر نماند
فانوس کرده در ته دامن چراغ راپروانه را کسی که شود راهبر نماند
کنعان سپرد یوسف خود را به دست گرگدیگر محبت پدری بر پسر نماند
لبریز شد ز جوش گدا کوچه های شهرچندانکه بر نسیم تلاش گذر نماند
امروز بس که آئینه ها را گرفت زنگخاصیتی که بود به صاحب نظر نماند
دادند اهل جود به سایل جواب هااکنون به این گروه به جز گوش کر نماند
پیغام ها ز یار شنیدیم و گل نکردما از این نهال امید ثمر نماند
از گریه سیدا سر خاری نگشت سبزاین بار اعتبار به مژگان تر نماند