گنج

شمارهٔ ۲۷۵

۸ بیت
آئینه را جمال تو صاحب نظر کندعکس رخ تو بی خبران را خبر کند
کوتاه کن حدیث پریشانی مراکلکم مباد شکوه ز لطف تو سر کند
خون می خورد ز تربیت غنچه باغباناین طفل را مباد خدا بی پدر کند
تا آمدم ز ملک عدم در ترددمظلم است هر که از وطن خود سفر کند
دوران همان نفس کشد از شمع انتقامانگشت خود به روغن آبی که تر کند
پوشیده نیست چشم خود از بزم روزگاراین صندلیست دیدن او دردسر کند
ز اهل عمر گریز قلب آشنا شویمنشین به این گروه که صحبت اثر کند
مژگان چشم شوخ تو بر جان سیدااز روی لطف دوستی نیشتر کند