شمارهٔ ۲۷۴
جان ز دنبالش ز جسم ناتوانم می رودای طبیبا خیر بادم کن که جانم می رود
می نشینم بر سر راهش نمایان چون نشانهر کجا چون تیر آن ابرو کمانم می رود
لذت پیکان او از بس که دارم بر جگرپیش پیش ناوک او استخوانم می رود
خانهای خویش را ای قمریان آتش زنیداز کنار بوستان سرو روانم می رود
می کند امروز صبر و عقل و هوش از من وداعبار خود را بسته فردا کاروانم می رود
شد یقین کار من بیمار اکنون با خداستاز سر بالین طبیب مهربانم می رود
خواهم از بهر سلامت رفتنش گویم دعاجوهر گفتار از تیغ زبانم می رود
همچو نقش پای خواهم کرد خود را خاکمالسوی گلبن بس که شاخ ارغوانم می رود
سیدا روز وداعش چون تصور می کنماشک ناکامی ز چشم خونفشانم می رود