گنج

شمارهٔ ۲۷۳

۸ بیت
شنیدم زین دیار آن گل بسر عزم سفر داردمرا همچون نسیم ناامیدی در بدر دارد
نمی دانم که بی او حال زار من چه خواهد شدفلک در کار من امروز آهنگ دگر دارد
وداعش می کنم شاید سرم در پیش زین بنددمرصع خنجری بر دست تیغی بر کمر دارد
به دوش کاروان ناله بستم رخت هستی راز دنبالش رود هر کس که داغی بر جگر دارد
بده تعلیم خاکسترنشینی با من ای آتشکه آن طوطی سخن سودای هندوستان بسر دارد
مگر بلبل به گلشن خیربادش کرده می آیدکه گل با خون دل رو شسته شبنم چشم تر دارد
دل از خود رفته و می جوید از مردم سراغش راخبر می پرسد از دلدار و از خود کی خبر دارد
روم ای سیدا مانند نقش پا ز دنبالشمرا چون سرمه شاید چشم او از خاک بردارد