شمارهٔ ۲۷
ز ناله منع مکن عاشق بلاکش راکسی نه بسته به افسون زبان آتش را
به گرم و سرد جهان هر که ساخت همچون شمعشکسته رونق بازار آب و آتش را
هجوم خار کند شعله را قوی چنگالشکست دیر توان داد خصم سرکش را
به باغ چهره گل را حلاوت دگر استمبر ز میکده بیرون شراب بی غش را
ز آشنایی دیوانه بس که در حذرمبرون زسینه فگندم دل مشوش را
به فکر آن بت نقاش می روم از خویشبه هر کجا شنوم خانه منقش را
به سحر ناله نماندست سیدا اثریچگونه رام کنم با خود آن پریوش را