شمارهٔ ۲۵۸
در خانه یی که وصف رخ یار بگذردخورشید خم خم از پس دیوار بگذرد
بیچاره گلفروش در ایام حسن اوصد ره ز پیش چشم خریدار بگذرد
در راه عشق سبزه کند کار نیشترکو پابرهنه یی که از این خار بگذرد
مژگان رود بریده به دنباله نگاهاز پیش چشم هر که به یکبار بگذرد
در زیر خاک سرو چو قارون شد رواناز پیش چشم هر که به یکبار بگذرد
در زیر خاک چو سرو چو قارون شود روانگر در چمن به آن قدر و رفتار بگذرد
دروازه عدم که چو سوراخ سوزن استمانند رشته کیست که هموار بگذرد
پیچم بسان طره سنبل به خویشتنگر بر سرم تصور دستار بگذرد
در خرمنی که حسن تو آتش فگنده استزآنجا سپاه برق به زینهار بگذرد
با خار اگر ز روی حقارت نظر کنیبر پا خلیده از سر دستار بگذرد
روشن ز روی خویش بکن خانه مرازود از من و تو روز و شب تار بگذرد
در باغ دهر هر که رسیدست سیداآخر چو گل به سینه افگار بگذرد