گنج

شمارهٔ ۲۵۷

۷ بیت
دلم در کوی او رفتست حیرانم که چون آیدنفس هرگه که با یادش برآرم بوی خون آید
مرا لیلی وشی کردست سرگردان به صحراییکه جای گردباد از خاک او مجنون برون آید
خدا از سنگ پیدا می کند رزق هنرور رابرای روزیی فرهاد شیراز بیستون آید
ز پیچ و تاب آه من بکن اندیشه ای ظالمبترس از خانه زان ماری که بی افسون برون آید
نگردد مرگ سد راه گیر و دار عاشق راصدای تیشه در گوشم هنوز از بیستون آید
ز دیوانخانه ارباب دولت پای کوته کنکزین درها به گوش آواز زنجیر جنون آید
هنرور می شناسد سیدا قدر هنرور رابه تکلیف من دیوانه از صحرا جنون آید