گنج

شمارهٔ ۲۵۵

۶ بیت
ز چاک سینه دود آه من گلگون برون آیدز مرهم دست باید شست از زخمی که خون آید
مکن بی طاقتی همچون سپند از سوختن ای دلنشین چندانکه از خاکسترت آتش برون آید
دل مجروح من هر گه که سازد یار مرهم راصدای تیشه در گوشم ز کوه بیستون آید
به دربان نیست حاجت خانه صحرانشینان راندای مرحبا از خانه های بیستون آید
شوند از بهر آب و دانه اهل حرص سوداییز نقش پای مور آواز زنجیر جنون آید
مرا سرگشته دارد سیدا ذوق سر کوییکه همچون کربلا از مشت خاکش بوی خون آید