گنج

شمارهٔ ۲۴۹

۸ بیت
شبی که خانه ام از روی یار گلشن بوددماغ سوخته من چو شمع روشن بود
به گرد یار چو پروانه رقص می رفتممیان آب و عرق شمع تا به گردن بود
چمن چو تاج سیاهوش می نمود از دوربه دشت در نظرم لاله چاه بیژن بود
کریم را نشود دست کوته از احسانبه دیده هر گهری داشتم به دامن بود
مباد صبح به بزمم زند شبیخونیز شام تا به سحر چشم من بروزن بود
ز جوی شیر نشد نرم سینه شیرینچو کوهکن جگر او ز سنگ و آهن بود
نمی رسید خیالم به فکر غازیی بیکشبی که دوش سخن پای تکیه من بود
چو سیدا ز دلم گریه گرد کلفت بردچراغ خانه ام امشب ز آب روشن بود