شمارهٔ ۲۴۸
داغ را دل در کنار خویشتن می پرورددانه ما برق را در پیرهن می پرورد
مرده پروانه را فانوس می دارد نگاهکشته آتش عذاران را کفن می پرورد
در چمن تا بردن نامش اجازت داده اندغنچه عمری شد زبان را در دهن می پرورد
می کشد رخت امت باز در برج هلالدر سفر هر کس که همچون ماه تن می پرورد
حسن را با عشق مهجور مهر دیگر استخویش را شیرین برای کوهکن می پرورد
از هجوم آشیان قمریان یابد شکستباغبان سروی که بیرون از چمن می پرورد
می شود در یک سفر چون ماه کنعان نامدارهر که همچون لعل خود را در وطن می پرورد
سیدا بر سر نمایان جا نمودم خامه راسر به پایش می نهم هر کس سخن می پرورد