شمارهٔ ۲۴۷
جبهه می خواهم که وقف سجده آن پا شودتا دری بر رویم از پیشانی او وا شود
زود برخیزم به تعظیمش ز جا چون گردباداز کنار دشت اگر سرگشته یی پیدا شود
حسن روزافزون او خواهد صف دلها شکستباده گر این است خونها بر سر مینا شود
نقش پا زنجیر می گردد به پای آهواننرگس صیدافگنت روزی که در صحرا شود
وصل نزدیکان خود را عشق اندازد به دورساحل از همسایگی سیلی خورد دریا شود
دیده خود سرخ می سازند ارباب طمعاز میان بحر خون دستی اگر بالا شود
چشم او در بردن دل غمزه را استاد کردهر که بر دامان دانا دست زد دانا شود
خانه چون تاریک باشد سیدا روزن چه سوددیده کو بی نور شد باید که دل بینا شود