شمارهٔ ۲۴۳
میل خوبان ز اسیران به توانگر باشددر چمن غنچه گل را سخن از زر باشد
هر که دارد لب خاموش توانگر باشددهن غنچه همه عمر پر از زر باشد
روز و شب در نظر زنده دلان یکرنگ استپیش آئینه بدو نیک برابر باشد
تا توانی سر من زود درآور به کمندسایه دام است به آن صید که لاغر باشد
زهره کیست برد پیش تو پیغام مراسرخی نامه ام از بال کبوتر باشد
دل آئینه شد از ناله من چشمه خوناشک من رخنه گر سد سکندر باشد
تیغ چون آب حیات است به پرریختگانمی خورد خون خود آن مرغ که بی پر باشد
جنت روی زمین صحبت میخواران استای خوش آن روز که لب بر لب ساغر باشد
حسن آن نیست بهر انجمن اندازد نورخانه روشن کند آن شمع که بی سر باشد
نیست غیر از لب شیرین تو افسانه منسخن قند همان به که مکرر باشد
با کلاه نمد و صورت رنگین امروزخامه موی در این شهر قلندر باشد
تن پرستان جهان پیر و نفس اندو هوارهبر قافله مرده دلان خر باشد
سیدا زود به خورشید رسانی خود راهر سحر چشم تو چون شبنم اگر تر باشد